آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 18 شهریور ماه سال 1388
پیش به سوی دروازه های پیشرفت!!!

 

 

 یکی نیست بگه آخه اداره اومدن نداره دیگه این روزها..اونهم اینهمه راه از یک شهرستان،نه یک مرکز استان آینده به پایتخت ، فقط واسه دو ساعت کارکردن و دوباره اینهمه راه رو برگشتن...انصاف ندارند که..بالکل تعطیلش می کردند بهتر بود.

ساعت 9 که می رسیم یک عده مشغول روزه خواری اند و مراسم صبحانه و بقیه در حال چرت زدن اول صبح که به خدا بعد سحر نشد بخوابیم.

ساعت 10 تا 11چرت پریده و برای حلال شدن پول قلمبه اون روز و هدر نرفتن زحمتشون واسه اداره اومدن ، این پرونده ها رو می چینند رو میز و هی ورق می زنند و چشمهاشون چنان به صفحه مانیتور زل زده که انگار در حال کشف باقی اعداد اعشار عدد پی هستند و نمی کنند صدای اسپیکرشون رو قطع کنند تا پیام دهنده مسنجر آبروشون رو نبره...

از ساعت 11:30 تا حدود ساعت نماز که یا باید بروند بانک یا توی طبقات در حال دید و بازدید اند و از بعضی اتاق ها که هیترهای گرم کننده دارند هم عجییییب بوی غذا می پیچه تو سالن.

ساعت 12:30 به بعد هم همه تو صف دستشویی اند برای وضو و مراسم نماز و بعد هم دعا و تا به خودشون بیان ساعت 2 است و تو صف کارت زنی برای رسیدن به سرویس و خانم ها هم زودتر میان بیرون تا مبادا سبزی های تازه و بسته بندی شده دو تا پسرک سبزی فروش جلوی اداره تمام شه...

و این بود ماجرای کارکردن ما در روزهای ماه مبارک رمضان که هم مهمانی خداست و هم مهمانی بی خیالی در ادارت.

پ.ن : مطالب بالا درمواردی برای خود بنده هم صادق است  و ادعا نمی کنم که کارمند نمونه ام ، نمونه بارزش اینکه یک عدد لیموی ترش در دهانم در حال مزه مزه شدن است و دو تا دستام در حال تایپ برای به روز رسانی وبلاگ و کیف ام آماده روی میز برای فرار به سوی سرویس....

چهارشنبه 21 مرداد ماه سال 1388
تنها ماندم...تنها رفتی...

تب دارم ، همه بدنم از درد مچاله شده و پیشونی ام از عرق خیسه. روی شونه های پهن و استخوانی ات بالا و پایین می پرم. حالت تهوع دارم و پاهام می لرزند اما گریه امانم نمی ده. دستهای بزرگ و گرمتُ روی کمرم حس می کنم مثل یه سپر، مثل کمربند ایمنی. هوا تاریکه اما تو می دوی به سمت نور، نوری که از لابه لای اشکهای شورم به سختی می بینمش. هنوز هم صداتُ می شنوم، مثل همون شب که تب داشتم و تو توی اون خیابون تاریک و خلوت به سمت نور می دویدی وتوی گوشم می گفتی روشی بابا آرومتر الان می رسیم...

وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه

دل اگه میگه صبورم خود فریبی می کنه

صدای قناری محزون و غم آلود میشه

واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه

***

درد وحشتناکی رو روی قوزک پای چپم حس می کنم اما نگاه وحشتزده تو درد را از یادم می بره. با همون دستای بزرگ و گرم روی کبودی قوزک پام دست می کشی و می گی نه! این پا مو برداشته و من با بغض می خندم که ای بابا اگه شکسته بود که من الان غش کرده بودم و تو با غیض نگاهم می کنی که فرق است بین شکستن و مو برداشتن و قبل از اینکه باز دهانم باز بشه توی همون آغوش ام اینبار اما نحیف تر، اینبار اما پاهای خودت هم می لرزند...و بغض توی چشمهای هر سه ما : من و تو و مامان وقتی گچ داغ پایم را می پوشاند. هنوز هم صداتُ می شنوم، مثل همون شبی که پام مو برداشته بود و تو باز اومدی کنارم و زمزمه کردی : روشی بابا آرومتر تا چشم به هم بزنی خوبه خوبه این پای دارازت...

وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کنن

با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن

گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره

چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره!

***

صدای بلند موسیقی و دست و نفس نفس زدنم از رقص کُردی که تنها بالا و پایین پریدنش را یادگرفته بودم از تو ،نمی گذاشتند باور کنم آنکه روی زمین دراز کشیده و همه بالای سرش جمعند ، تویی!هراسان نشستم و سر خیس از عرقت را روی پاهای لرزانم گذاشتم. نگاهت نبود هرچه در آن صورت رنگ پریده و خیس گشتم ،نیافتمش! گرمای دستانت نبود وقتی در آن همهمه از بین دستان غریبه ها بیرون کشیدمش! و...و صدایت نبود که در گوشم زمزمه کند : روشی بابا چه خبرته سرم رفت آرومتر الان پا می شم...نبود ، نیست! و حالا درست 5 است که نبودنت همه جا را گرفته ، 1830 روز است که صدای آشنایت در گوشم نمی خواند، 4 سال و 11 ماه و 29 روز است که گرمای دستانت پناهم نمی دهد و بغض و اشک چشمهای مهربانت قهرم را نمی شکنند...

وقتی نیستی همه ی پنجره ها بسته میشن

با سکوت تو خونه قناری ها خسته میشن

روز واسم هفته میشه هفته برام ماه میشه

نفسهام به یاد تو یکی یکی آه میشه

***

وقتی نمی خواهی برگ های تقویم بگذرند ، وقتی نمی خواهی گذر ایام به یادت بیاورند که رفت و با رفتنش خنده های پرصدای مادرت را برد ، تکیه گاه برادرت را برد ، تسکین و شادی روح خودت رابرد باید به کجا پناه ببری؟! رو به کدام آسمان فریاد بزنی که یک دنیا حرف هنوز زده نشده بود ، یک دنیا درد دل ، یک دنیا خاطره ....یک دنیا حس نیاز به وجودش هنوز در من زبانه می کشه. حتی فرصت نکردم در گوشش زمزمه کنم که آخرین رقص را برای او نگه داشته بودم برای حرکت با شماره هایش در گوشم :1،2 حالا 1و2  و چرخش با قدرت همان دستهای گرم که هرگز کم نشد حتی با وجود تحلیل رفتن های فاحش آن شانه های استخوانی و پهن...

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه

نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه

***

باز هم مثل همه مردادهای داغ و تلخی که گذشتند باید بگویم :

برای دنیای بزرگی که برایم ساختی ، برای تجربه ها و خاطرات ناب کودکی و برای آنچه برایم باقی مانده ...

برای عطر حضورت در خانه کوچکم...

برای روح مهربانت که تنهایم نگذاشته...

برای همه چیز از تو ممنونم! 

پ.ن - ترانه سرا :جهانبخش پازوکی ، خواننده : معین

یکشنبه 11 مرداد ماه سال 1388
مرداد

از کلاس asp.net برمی گردم. هم گردن درد دارم و هم مُچ درد. نمی دانم چه اصراری داریم همه کلاس های شرکت را با حضورمان پُررنگ تر کنیم شاید مُفت و مجانی بودنشان و فراری چند ساعته از شنیدن قهقهه های سرسام آور رییس و زنگ های نامتناهی تلفن ها ، از دلایلش باشند. من که فقط صفحات سفید سررسید شرکت لوله و فاضلاب مهران !!! را رنگی می کنم و حافظه فلش ام را پُر. وقتی اسیر سیستم های عصردایناسورها هستیم هزارتا از این کلاس های جورواجور مفت و مجانی را هم که برگذارکنند می رویم و سرپروژه پایان دوره دست به دامان بچه های ساختمان روبرویی می شویم که در برنامه نویسی از ما متمدن ترند...

***

دیدن چهره لاغر و رنگ پریده روحانی ای که عکس خندان و صورت گردش همیشه بالای سایتی که حدود 5 سال پیش کشفش کرده بودم می درخشید ، بر صفحه تلویزیون نقش بست ، خورده های کیک راه گلویم را بستند و چای داغ زبانم را سوزاند. باورم نمی شد شنیدن اعترافاتش را – تنها با خودم زمزمه می کردم که هر چه می خواهند بگو فقط جان نازنین ات را نجات بده، همین...

سخت است و تلخ است و دردآور. گرمای 45 درجه ای اینروزهای تهران و دور از جان مثل خر داغ شدن های هرروزه مان در اتوبان بی انتهای تهران و کرج ، رمغی برای فکر و حرف های سیاسی نمی گذارد ، سیاست طرح بررسی log های هرروزه سیستم های اداره توسط ماموران انتخابی شان هم که حس و حال خواندن سایت های خبری را ربوده، این وسط اما بخش های خبری را لا به لای لم دادن های زیر باد کولر و لیوانی آبمیوه پُر از یخ در دست که می توان دید و همین به یادم می آورد که فضای پُر از گرما و ویروس آنفولانزای خوکی اینروزهای ایرانمان چقدر تلخ است و سخت است و دردآور...

***

باز هم ماه داغ و زشت مرداد از راه رسید. باز هم تقویم روی میزم با سرعتی عجیب به بیست و دومین روز اش نزدیک می شود و باز هم یادم می آید که مرداد تلخ و داغ ، عزیز مهربان و تکیه گاه روزهای جوانی و کودکی ام را ازم گرفت...

***

دوستان می گویند : sms تحریم است ، تلویزیون هم همانطور. اما اگر بگذریم از این تحریم ها در بین جدول شلوغ و بدون برنامه این روزهای سیمای ایران ، "درچشم باد" بدجوری می درخشد. موسیقی زیبای "علیزاده" و فضاهای سبز و نماهای عالی و داستان تلخ و زیبایش جایی برای تحریم نمی گذارد.

دیدنش را لابه لای این همه تحریم و خبرتلخ ، توصیه می کنم....

***

صدای سرفه های تک ضرب یعنی که رییس از نهار و نمازشان رجعت فرمودند و تا دقایقی دیگر درب اتاق ما را فشار داده و تغییرات سیستم شان که مثل ساعت کار می کند و نمی دانم چرا به ما که می رسد باتری اش ازحال می رود ، را تقدیم می کنند.

ما نوشتیم و گریستیم

ما خنده کنان به رقص بر خاستیم

ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...

کسی را پروای ما نبود.

در دور دست مردی را به دار آویختند :

کسی به تماشا سر برنداشت

ما نشستیم و گریستیم

ما با فریادی

از قالب خود بر آمدیم...(احمد شاملو)  

  

و اما این کار را بسیار دوست داشتم : 

 

ما چند نفر

در کافه ای نشسته ایم

با موهایی سوخته و

سینه ای شلوغ از خیابان های تهران

با پوست هایی از روز

که گهگاه شب شده است

ما چند اسب بودیم

که بال نداشتیم

    یال نداشتیم

   چمنزار نداشتیم

ما فقط دویدن بودیم

و با نعل های خاکی اسپورت

ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم

درخت ها چماق شده بودند

و آنقدر گریه داشتیم

که در آن همه غبار و گاز

اشک های طبیعی بریزیم

ما شکستن بودیم

و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم

عاقبت بر میز کوبیدیم

و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم

و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم

و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم

و مشت هامان را در خیابان آزادی پنهان کردیم

و مشت هامان را در ایستگاه توپخانه پنهان کردیم...

باز کن مشتم را !

هرکجای تهران که دست می گذارم

                                   درد می کند

هرکجای روز که بنشینم

                           شب است

هرکجای خاک...

دلم نیامد بگویم !

این شعر

در همان سطر های اول گلوله خورد

وگرنه تمام نمی شد                             (گروس عبدالملکیان)

پ.ن : از  "ر" بودن خوشم نیامد و دوباره شدم خودم ... 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>