X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1389
پرنده

بچه هاش گرسنه بودند و سرو صداشون تمومی نداشت. تکونی به خودش داد و برف های روی تنش رو پاک کرد. صدای شکم اش ، گریه بچه هاش،رفت و آمد ماشین ها می گفتند که صبح شده اما آسمون تاریک بود.دلش نمی خواست 4 تا بچه کوچک و ناتوان را تو آشیونه تنها بگذاره اما صداشون هر لحظه بلندتر می شد. بالهای خسته و یخ زدش را تکانی داد و پرید پرنده. این سو اون سو، نه خبری نبود همه جا سرما بودو سر و صدای همیشگی آدم ها. آنقدر چشمهاش  سوخت که نمی توانست جلوی روش رو ببینه. رفت بالاتر ، سخت تر شد دیدن اما باز هم اوج گرفت. فکر جوجه هاش بود و تنهاییشون ، فکر سرما و گربه پارک بالایی که تازگی ها زیاد زیر درخت سروشون می پلکید. رفت و رفت . صدای آشنا شنید دور زد و برگشت. از دیدن 8، 9 تا مثل خودش در به در غذا و هوای باز ، خوشحال شد و با سرعت به جمعشون پیوست. دود اما زیاد بود ، این آدمها هیچوقت نمی خواهند یه فکری برای نفس کشیدنشون بکنند؟ سرعت باد زیادتر شد، خسته و گرسنه خودش را وسط های گروه رساند. گروه با عجله و چشم بسته پرواز می کردند. توی اون هوای سیاه چاره ای هم نبود. روی رودخونه بودند ، همون جایی که با خودش عهد کرده بود تو اولین پرواز ِجوجه هاش بیارتشون ، بیان و آبی زلالش را،اون چیزهای سفید کوچک و بزرگی که حرکت می کردند و انسان ها  روی آب معلق می موندند، ببینند . وقتی هوا گرم تر بشه حتی می شه ماهی هم گرفت و تو گرمای آفتاب تو دهن تک تکشون گذاشت، اون وقته که جوجه ها دیگه از گرسنگی داد نمی زنند. گوشه نوک اش خنده داشت شکل می گرفت که فشار هوا زیاد و زیادترشد. همشون بی اختیار به یه چیز سفید و بزرگ نزدیک می شدند. هر چی بال زد نشد، هرچی تقلا کرد نشد. هر چی فریاد زد نشد .فقط نزدیک شدندو نزدیک تر  و...
خلبان با مهارت زیاد هواپیما را با دو موتور منفجر شده  و 155مسافر به سلامت روی رودخانه نشاند و کشتی هایی به سمتشان روانه شدند تا مسافران را از غرق شدن و یخ زدگی نجات دهند. 

گربه خودش را با تلاش زیاد به بالای درخت سرو رساندخوشحال از نبودن اون پرنده پرسرو صدای نوک تیز .
توی لانه بالای درخت سرو اما 4 جوجه همدیگر را بغل کرده بودند، بی حرکت و جنب و جوش و هیچ صدایی لابه لای برگ های سرو و سروصدای جمعیت شنیده نمی شد.  

 

پ.ن : 27 دیماه 1387 یک فروند هواپیمای خطوط  آمریکا با 155 سرنشین بعد از برخورد یک گروه پرنده با دو موتورش در آب‌های یخ‌زده رودخانه «هادسون» در نیویورک بدون هیچ تلافاتی فرود آمد.

روشن بانو

شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389
شنبه های سنگین

مثل روزهای مدرسه ، دوران کارمندی هم شنبه صبح زود بیدارشدن و راه افتادن سخت و عذاب آور است. کنار کش و قوس دلچسب ،تکذیب خبر یک ساعت دیگر زودتعطیل شدن بدجوری صبح شنبه مان را خراب کرد.احساس می کنم مثل یک ربات شده ام که اول صبح ها کوک می شود و آخر شب ها ناکوک.یک روال تکراری و از پیش تعیین شده که هیچ تغییری هم درآن ایجاد نمی شود و وقتی ساعت 4:50 دقیقه صبح کله سحر ساعت موبایلم زنگ می خورد تا ساعت 11 شب که "بفرمایید شام" تمام می شود و وقت خواب است ، کل برنامه روزانه ام را از حفظم- بی هیچ کم و کاستی - و همیشه چقدر از اینجور زندگی کردن فراری بودم و حالا درگیرش شدم. جایی خواندم که خواب کمتر از شش ساعت در شبانه روز فرد را به آلزایمر مبتلا می کند و برای فرار از آن باید ذهن را فعال نگاه داشت. اما ذهن من خسته تراز این حرف هاست. مدتهاست که دفتر خوش آب و رنگ لغات و اصطلاحات زبانم که یه روزنصف بیشترش را با مترادف هایشان از بر بودم گوشه کشو خاک می خورد ، یک عالمه داستان نیمه کاره - و در حدطرح حتی- توی فایل کامیپوتر رها شده اند و چندین کتاب جدید به قفسه کتاب های خانه اضافه شده که حتی نامشان را نمی دانم. این برنامه نویسی به زبان ماموت ها هم کمکی برای فعال شدن ذهن درگیرمن نمی کند. توانی باید تا فراموشی نیاید!
امابا وجود همه درگیریها و تب فرشته کوچولویم و کارهای ناتمام خونه در آخر هفته ، فیلم دیدن از یاد نرفت :
وقتی می شه با 1500  تومان ناقابل دی وی دی فیلم های ایرانی را خرید اولا دانلود دیگر آخر بی انصافی است و خود من دو سالی هست از این شغل استعفا داده ام و سایت های ایرانی دانلود را فقط برای سریال های محبوب غیروطنی بازدید می کنم و دوما چه بهتر که صبر کردیم و 3000 تومان پول بی زبان را برای خرید بلیط هدر ندادیم. یه روزهایی بود که توی سرما و گرما تو صف می ایستادیم تا بلیط بخریم و با هر جان کندنی بود توی سینما و روی پرده فیلم ببینیم اما متاسفانه موضوع های تکراری و شاید گرانی بلیط بدون هیچ تغییری در کیفیت سینماها ، مزید بر علت شد تا در خانه ماندن را ترجیح دهیم.

(1)
"هیچ -عبدالرضا کاهانی" را دیدیم و من چقدر عاشق بازی مهدی هاشمی عزیز هستم. "هیچ" داستان به شدت قابل لمسی داره. آدم های قصه آنقدر واقعی اند که همذات پنداری با تک تک شان امکان پذیر و همین دلیل کاملا کافی و قانع کننده ای برای دیدن این فیلم است.کارقبلی آقای کاهانی "بیست" قصه خوب اما روال کندی داشت و "هیچ" سرشار از انرژی بود. نیمه اول داستان - نگاه اول- بیماری خوردن و سیری ناپذیری را با معرفی شخصیتش آغاز می کند بدون هیچ توضیح اضافه یا حرف زیادی.فیلم از همان ابتدا تماشاگر را دست بالا می گیرد و آرام آرام به نقطهء عطفش می رسد.ریتم ابتدایی فیلم تند است و با کات های متفاوت شخصیتی برای ما رونمایی می شود که بدون اینکه حرفی بزند و یا بخواهد از موقعیتش طنز بسازد منطقی و تلخ به ورطه ای می افتد که مدام بیننده اش را می خنداند و به فکر فرو می برد.هر چند که در کل می توان این فیلم را از نوع فیلم های طنز سینمای ما دسته بندی کرد ولی تلخی فیلم چه در آغاز و چه درپایان فیلم،تماشاگر سطحی نگر یا عادت کرده به فیلم های لوده سینمای امروز را دست خالی به خانه برمی گرداند.فیلمنامه بسیار هوشمندانه نوشته شده و آدم های فیلم همه به جا و درست حرف می زنند،هیچ کدام از شخصیت ها را نمی توان تیپ یا تک بعدی دانست و تک تک شان آنقدر خوب بازی می کنند که جایی برای حرف و حدیث اضافی نیست .بی پولی این آدم ها را به جایی رسانده که به راحتی به یکدیگر دروغ می گویند و تنها به فکر خودشان هستند و هر چند مدام کتک می خورند و بدبختی می کشند باز راهی برای فرار ندارند.آدم هایی که وقتی به پول هم می رسند مثل قصه های افسانه ای رنگ عوض نمی کنند و باز همان شخصیت خودآزار و دیگر آزار سابق اند و در پایان بندی اش هم باجی به تماشاگرش نمی دهد و او را با تلخی واقعی زندگی بدرقه می کند. 

(2)
"چهل سالگی - علیرضارئیسیان " اما همان دوما بالا را یادآور شد که چقدر خوب است که پول بلیط را هدر ندادیم. داستان تکراری مثلث عشقی ، عدم اعتماد همسر و یاری جستن از یک وسیله جاسوسی ، استفاده از یک مدل برای ضلع حساس سوم و بازی فوق افتضاحش و پاپانبندی بدتر از آن و کمرنگ بودن حضور استاد انتظامی ،در کنار ریتم بد و کارگردانی ناقص اش همه و همه دلیل های من است ! برای بد بودن این کار. تنها بخش خوب داستان رابطه به شدت دوستانه پدر و دختر قصه بود و روایت داستان پادشاه و کنیز - همین.
(3)
"Pour Elle- Fred Cavayé" از آن دسته فیلم هایی که بر علاقه مندی ام به سینمای اروپا صحه گذاشت.داستان تاثیرگذار یک عشق و فداکاری مرد داستان برای دوام زندگی اش و باور بی گناهی زنی که با همه وجود عاشقش بود. یک جورایی شبیه Prison break بود با این تفاوت که نقشه ها و تلاش های مرد باورپذیرتر بودند و پایانبندی فیلم و ضرب اهنگ تندش نفس گیر.
(4)
برنامه "ده آهنگ برتر - اسم دقیقش را نمی دانم" که هر هفته جمعه ها از من و تو 1 پخش می شود. بررسی ترانه ها و اهنگ های ماندگار و چقدر بابت این کار از رها اعتمادی عزیز ممنونم. آنهمه ترانه خاطره انگیز که اشک مان را درآورند حاصل تلاش یک نفر نیست و چقدر خوب که تیم ترانه سرا- اهنگساز-تنظیم کننده را می شناسیم و حیف که برای آرشیو کردن هیچ ردی از این برنامه به جا نمی گذارند.

برگردم سر کار که جلسه رئیس تمام شد و خواب شنبه صبح من هم پرید. 

 

روشن بانو

چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389
دوباره

اینکه بالاخره یه همکار خوب مرحمت فرمود و یه نرم افزار توپ واسه دورزدن فیلترینگ اداره داد و جلسات پی در پی رییس محترم و عوض کردن دستگاه تلفنم که دیگه شماره ها رو نشون می ده و می تونم به زنگ های متعدد و کلافه کننده کاربرهای گیج و منگی که نمی دونن کیبرد چه جوری فارسی می شه یا چرا صفحه مانیتورشون کمرنگه !! جواب ندم و ..همه و همه باعث راه یافتن دوباره ام به این خانه قدیمی و نوشتن شد که خدا می دونه چقدر دلم می خواست چراغ اینجا رو روشن کنم و بنویسم. تو خونه که دیگه فرصتی واسه این کارها نیست و این روزها اداره بهترین جا برای وبگردی و کتاب خواندن و خرید کردن و هزارتاکاردیگه است که البته فقط و فقط تو ادارات دولتی امکان پذیر است. بله بله..خوب می دونم که تو اداره های خصوصی همچین هم از این کارها خبری نیست و همش طفلکی ها دارن کار می کنن و  به ما که می رسن ناله و آه که ناشکرید دیگه ، قدر اداره دولتی رو نمی دونین و مفت خوری می کنین و هزار تا آه و ناله دیگه و من نمی دونم چرا حداقل آی دی یاهو و فیس بوک رو invisible نمی کنن که ما هر دفعه می ریم اونجا نفهمیم که طفلی ها چقدر کار دارن و وقت سرخاراندن ندارند والا به خدا آدم می مونه  که بابا عصر ارتباطات و اطلاعات است و ناسلامتی ما خودمون اینکاره ایم !!
بعد از برگشتم به اداره اینقدر روزها کلافه کننده بودند و عقربه های ساعت کند که فیلم دیدن بهترین کار ممکن بود اون هم وقتی که مسئول شبکه گرامی ما انگار favorite من رو برداشته بود و تو سیستم فیلترینگش کپی کرده بود که روی هر لینکی کلیک می کردم به جاش صفحه " صالحین" باز می شد و هر بار یکی از اساتید گرامی رو معرفی می کرد تا من دنبال وبلاگ و خبر و عکس و کوفت و زهرمار نرم و به جاش اطلاعات دینی ام را زیاد کنم. این بود که دست به دامان قفسه فیلم های همسرگرامی شدم و هر روز یک یا دوتا فیلم هالیوودی را – استغفرالله- نگاه می کردم و چه کیفی می دادهر چندبازبعد از چند روز بی کاری در ادارات دولتی را چشم زدم و آوار انواع و اقسام برنامه های بی سر و ته و درخواست های پی در پی سرم خراب شد. هر چند همچنان توی اداره فیلم دیدن را خیلی دوست دارم. اینکه نزدیک مانیتور هستم و هدفون توی گوشمِ،باعث می شه خیلی بهتر و دقیق تر جمله ها را بشنوم و ریزه کاری های تصویر را ببینم. البته استرس هم وجود داره و با هر ورود و خروجی مجبورم پلیرم را بفرستم پایین و صفحه برنامه نویسی را باز کنم  - چه سخت – اما انصافا خیلی می چسبه . مثلا Inception یکی از فیلم هایی بود که من را میخکوب کرد به صندلی و مانیتور و رییس گیرو همکاران و آبدارچی و نظافتچی هم مطمئنا فکر کردند که عجب برنامه نویسیَ کوشا یی ،چقدر دقیق شده و چه کار سختیه این کد نویسی که آدم نفس هم نمی تونه بکشه. حتی شدت فشار مثانه هم نتوانست توقفی تو دیدن این فیلم ایجاد کنه.تماشای بیشتر از یک ساعت و نیم جلوه‌های خارق‌العاده‌ی تصویری مثل انفجارهای پی‌درپی، آدمهای معلق در هوا، ساختمان‌هایی که یکی پس از دیگری فرو می‌ریزند، و تعقیب و گریز‌های بی‌انتها، به نسبت زمان 150 دقیقه‌ای کل فیلم، می‌تونه نتیجه‌ای معکوس روی تماشاگر داشته باشد و بعد از مدتی اون را پس بزنه. اما این جلوه‌ها، انقدر گیرا و بدیع و خلاقانه بودند که عملاً جایی برای بهانه‌هایی از این دست را باقی نگذاشتند. جدای از این، وقتی مجبور هستید برای اینکه داستان فیلم از دستتان در نرود، چهار پنج ‌دُنگ از حواستان را به دیالوگ‌ها و صحبت‌های شخصیت‌ها بدهید، دیگه جای بحثی درکارنیست .و سکانس پایانی، جایی که همه انتظار دارند فیلم به خوبی و خوشی تمام شود، به غافلگیرکننده‌ترین صحنه‌ی فیلم تبدیل می‌شود تا ثابت کند که فیلم هیچ‌جوری زیر بار کلیشه‌های هپی‌اندینگ‌ هالیوودی نمی‌رود.در کل فیلم خوبی بود ، از آن دسته فیلم ها که مثل Shutter Island دوست دارم یک بار دیگه هم ببینمش و مطمئنم که چیزهای بیشتری دراین دوباره دیدن نصیبم می شه و چقدر خوب بود که می شد این فیلم را در سینما دید...تازه اینها دو از فیلم های خوبی بود که درساعات فراغت اداری دیدنشان نصیبم شد. هر چند دم اون وزیر ونمی دونم همه کاره ای که اول آلودگی هوا و بعد هم ترافیک رو بهانه کرد و یک ساعت تقلیل داد این ساعت اداری رو گرم امافیلم دیدن ما رو فلج کرد چون تازه 2 ، 2:30 به بعد کاربرها بی خیال ما می شدن و می شد فیلم دید تا 4:30...
جلسه رییس تمام شده و صدای خنده اش کلافه ام کرده ...من می نویسم پس هستم.    


پ.ن : به رویاهات نگاه کن…وقتی تو رویا هستی خیلی واقعی به نظر میان. اما وقتی بیدار میشی برات خیلی عجیب به نظر میرسن - Inception
                                                                                                                                                         روشن بانو

یکشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1389
دختر بهار

دختر ِ چل گیس ِ بهار
سرخی ِ خوش رنگِ انار
دردونه ی ماه و نسیم
عطر ِ همیشه موندگار

پیرهنِ آسمون به تن
فرشته ی زیبای من 

 

هزار ساله که توی این خونه چیزی ننوشتم ..... اما الان عکسهای یک فرشته ی کوچولو  که بعد از 9 ماه انتظار اومده منو اورد به همین خونه ی قدیمی ، سوفیای کوچولو ، دخترک روشی اینا چند ساعتیه که پا به این  دنیای شلوغ گذاشته ...  باز هم  من توی این لحظه های مهم کنارتون نیستم ... اما امروز  لحظه ای حتی از اونجا دور نبودم  .. .  حتی بوی خوشتو من حس کردم  ... مثل همون روزی که از شرکت  با گریه و سراسیمه اومدیم  بیمارستان کسری برای دیدن فرشته یی که به خونه ی ما پا گذاشته بود .  

عزیز خاله ... نمیدونم  که من تو رو کی در آغوش می کشم و برات شعر میخونم اما از این سر دنیا دلم برات میتپه  .. از  صمیم قلبم ارزو می کنم که  روزهای تقویم زندگیت با شادی پر باشه  .... بخند و شاد باش  فرشته ی  خاطرات خوش من . 

<<      1      2      3      4      5      ...      26      >>