X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1385
غربت ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدا گریه‌ی مسافر رو ندید
 دل نبست به هیچ کس و دل نبرید
آدم رو برای دوری از دیار
جاده رو برای غربت آفرید


جاده اسم منو فریاد می زنه
میگه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پر از خاطره‌هاس
روی شونه های لرزون منه


 از تموم آدمای خوب و بد
 از تموم قصه‌های خوب و بد
چی برام مونده به جز یه خاطره
نقش گنگی تو غبار پنجره


جاده آغوششو وا کرده برام
 منتظر مونده که من باهاش بیام
قصه‌ی تلخ خداحافظی رو
می‌خونم با اینکه بسته هست لبام


پشت سر گذاشتن خاطره‌ها
همه‌ی عشق‌ها و دلبستگی‌ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
جاده
فریاد می‌زنه
بیا ............

( اردلان سرفراز)

مطمئنم که تا حالا بارها برای همگی ما پیش اومده که توی خونه نشسته باشیم و صدای خواننده‌یی رو بشنویم که داره ترانه‌یی رو راجع به وطنش ایران، خونش و  یا غربت... می‌خونه، شاید خیلی وقت‌ها هم فکر کنیم که چه ترانه‌ی قشنگی! کم نیستن توی تاریخ ترانه‌ی سرزمین ما هم این ترانه‌ها .. اما تا وقتی که توی خونه هستیم این ترانه ها رو حس نمی‌کنیم .. فقط از زیبایی تعابیرشون لذت می‌بریم ...

برای من تجربه‌ی این حس خیلی سخت بود ... وقتی که هواپیما داشت از روی باند فرودگاه بلند می‌شد و من پشت سرم از توی شیشه‌ی کوچیک پنجره، دماوند رو می‌دیدم! سالن فرودگاه رو می‌دیدم و می‌دونستم که عزیزترین انسانهای زندگیم اون پایین ایستادن و من دارم ازشون دور می‌شم .... خیلی سخته! ... چند ساعت تحمل می‌کنی و به سرزمینی می‌رسی که همه‌ی آدم‌هاش غریبه‌اند برات! همه‌جا رنگ دیگه‌یی داره .. با خودت یه لحظه فکر می‌کنی که اینجا چی کار می‌کنی؟ بهتره یه تاکسی بگیری و تا پدر و مادرت نگرانت نشدن برگردی خونه!! .... اما .... یادت می‌افته که هیچ تاکسی نیست که بتونه یکی دو تا قاره تو رو ببره! با خودت فکر می‌کنی که خودت خواستی بیای اینجا تا روزهای بهتری بسازی .. آره خودت خواستی ... اما باورش برات سخته ... سخته عزیزترین گلت بهت تلفن بزنه و تو با تمام توانت سعی کنی پرتقالی که توی گلوت گیر کرده رو قورت بدی تا اون متوجه دلتنگیت نشه ...

اون لحظه‌ست که می‌فهمی حاضری خیلی چیزها رو بدی اما دوباره برگردی خونه و تازه می‌فهمی که وقتی مثلا ترانه‌ی ( مرا به خانه‌ام ببر ) رو می‌شنیدی یعنی چی!

شب‌آشیان شب‌زده، چکاوک شکسته پر

رسیده‌ام به نا کجا، مرا به خانه‌ام ببر .... ( ۱ )

وقتی داری توی خیابون‌های شهر راه می‌ری می فهمی که

پرسه در خاک غریب، پرسه‌یی بی انتهاست ........... ( ۲ )

چقدر حس درستی‌ ِ! 

دلم برای  همه چیز تنگه روشنکم! برای همه‌ چیز و همه کس ..... برای اون همه صحبت‌های دو نفره و عقل کل شدن‌ها و کشف راه حل .. برای خونه‌یی که منتظر رسیدن مامانش بودم ... برای عطر موهای فرفری یه پسربچه شیرین و شیطون ... برای دست‌های لرزون یه مادربزرگ مهربون .... برای ساویز ... برای تو ...

دیگه نمی‌تونم بنویسم ....................................................................................................................... 

 

( ۱ ) : مرا به خانه‌ام ببر - ایرج جنتی عطایی

( ۲ ) : پرسه - ایرج جنتی عطایی


 

سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1385
Happy Valentine Day



 

عشق لالائی بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه شبنم و برگ گل یاس
لحظه رهائی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی
غم تلخ و گنگ شعرای منی

وقتی دنیا درد بی حرفی داره
توئی که فریاد دردای منی

تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی

دستای تو خورشید و نشون میدن
چشمای بسته مو بیدار می کنن

صدای بال پرنده رو لبات
تو گوشام دوباره تکرار میکنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه
روز و شب هاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا
لحظه بزرگ بیداری باشه

عشق لالائی بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه عزیز با تو بودنه
آخرین پناه موندن منه

تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی

 

اردلان سرفراز

دوشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1385
ممنونم!

 

بده دستاتُ به من تا باورم شه پیشمی

می دونم خوب می دونی تو تارُ پود و ریشمی

تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده من

چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن

تو خیالم هم نبود دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی

توی این کابوس ِ درد رویای مهربونمی

 

می دونی با تو پُرم از شعر و ستاره

می دونی بی تو لحظه حرمتی نداره

می دونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشق ُ بکاره

 

وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ می شه باز

عشق تو ، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جونِ خودت که بی تو از نفس هم سیر می شم

نمی دونم چی میشه بدجوری گوشه گیر می شوم

ممنونم که بچه بازی هامُ طاقت می کنی

هرچقدر بد می شم اما تو نجابت می کنی

هرکجای دنیا باشم با منی و در منی

نگران حال ُ روزم بیشتر از خود ِ منی

 

می دونی با تو پُرم از شعر و ستاره

می دونی بی تو لحظه حرمتی نداره

می دونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشق ُ بکاره   (رضا صادقی)

 

خواندن وبلاگ دوستی که از رفتن و ندیدن عزیزش غمگین بود مرا واداشت تا بنویسم.

خیلی سخته که کسی را با همه وجودت دوست داشته باشی و ادعا کنی که عاشقش نیستی، خیلی سخته که گرمای دستاش روندیده بگیری و ترکش کنی ...خیلی سخته !

اما

خیلی زیباست وقتی بتونی آنقدر قدرت در وجودت حس کنی که دوست داشتنت را فریاد بزنی، که نگذاری هیچ چیزی دوست داشتنت را انکار کنه...خیلی زیباست!

 

شاید هیچوقت در این خانه فرصتی پیش نیومد که بگم چقدر دوستش دارم و چقدر به حضورش و تکیه به شانه هایش محتاجم . چقدر خدا را شاکرم که اجازه داد دوباره عاشقی کنم!

خان های زیادی را پشت سر گذاشتیم تا با هم بودن را تجربه کنیم. این خان آخر خیلی اذیت می کنه و صبر و طاقت هر دومون را کم کرده. اما باور دارم که می توانیم این یکی را هم رد کنیم و به آرامشی که می خواهیم برسیم.

باور دارم که اگر بخواهیم هیچ غیر ممکنی وجود ندارد. باور دارم که می شه عاشق شد و ماند!

 

این ترانه رضا صادقی را در کل آلبوم اش از همه بیشتر دوست دارم و خیلی دلم می خواست به تو تقدیمش کنم :

به عزیز همیشگی زندگی ام ، به همسرم : حسن

 

 

 

یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1385
میلاد!

 

می خوام بگم : دوست دارم! به پنجره به آسمون!

به این شب آینه دزد! به تک درخت کوچه مون!

می خوام بگم : دوست دارم! به تو ! به اسم نقطه چین!

به گریه های بی هوا! به کولی کوچه نشین!

می خوام بگم : دوست دارم! به هر رفیق و نارفیق!

به شاعران بی غزل! به جنگلهای بی حریق!

می خوام بگم : دوست دارم! به قاتلم ! به روزگار!

به اون کسی که میندازه به گردنم طناب دار!

 

دنیای ما عوض می شه ، تنها با این جمله ناب:

دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم تو این عذاب!

 

می خوام بگم : دوست دارم! به بادبادک به مدرسه!

به ترکه ی خیس انار ، کنار درس هندسه!

می خوام بگم : دوست دارم! به مرغ عشق بی قفس!

به جغد پیر بد صدا! به نی زنای بی نفس!

می خوام بگم : دوست دارم! به هر چی خوبه ، هر چی بد!

به خونه های کاگلی ! به سیبای توی سبد!

می خوام بگم : دوست دارم! به بغض تلخ انتظار !

به بدترین فصل سفر! به اخرین سوت قطار!

 

دنیای ما عوض می شه ، تنها با این جمله ناب:

دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم تو این عذاب!               (یغما گلرویی)

 

میلادت مبارک عزیزترین این خانه، مهربانترین این همه سال و روز و شب...باورش سخت است که 15 بهمن امسال چشمان مهربانت در خانه را به رویم باز نمی کنند تا گرمای آغوشت را حس کنم...تا برایت تولدت مبارکی بخوانم و صدای خنده هایت را بشنوم...باورش سخت است باوفاترین یاور...

روزهای زندگی در گذرند..مثل برق ، مثل باد! هرگز 15 بهمن 84 فکر نمی کردیم که فرسنگ ها فاصله میانمان ایجاد شود ، که بروی! که بمانم...رسم روزگار است دیگر نمی شود تغییرش داد.

 

یادت نره که یاد تو همیشه همراه منه!

یادت نره که خواستنت مثل نفس کشیدنه!

یادت نره که آینه از طپش تو روشنه!

یادت نره نبودنت جونم ُ آتیش می زنه!                  (یغما گلرویی)

 

بهترینم! تا رسیدن به قله های موفقیتت راهی نمانده... تا اینجا همه موانع را پشت سر گذاشتی ، باور کن که باز هم می توانی، اراده کن و توکل، هر فتحی سختی دارد و توان می خواهد، تومی توانی ، به تو ایمان دارم..

در ان سوی مرزهای دنیا ، میلادت را تبریک می گویم و برای تو که بهترین همه دقایقم بودی و هستی و خواهی بود ، آرزوی شادترین و بهترین لحظات را دارم...یادت باشد که :

 

" هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد

هست آن است که پیوسته به یادت باشد"

 

   1      2      >>