X
تبلیغات
رایتل
شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1385
ساقیا آمدن عید مبارک بادت!

زمستان هر چه بود تاریک و طولانی
دل ما هر چه شد سرد و زمستانی
زمین اما به دور از کینه ی بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی

به شاد باش شمیم بارش نم نم
به فال نیک دیدار گل مریم
بیا تا یک نفس شکرانه ی امروز
به داغ دل فراموشی دهیم با هم


بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل
به گوش خاک محزون
بیائید سفره ی عید
بچینیم قاصدکها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما

تماشا کن در آینه ی نوروز
نمیبینی غبار قصه ی دیروز
مبادا بر چلیپای شب سرما
مسیحائی چنین بخشنده و دلسوز                  (زویا زاکاریان)

 

زمستان تاریک و سرد داره کم کم بارش را می بنده و میره. میره تا 9 ماه دیگه دوباره برگرده، هر چند این روزهای آخر سال همه تلاشش را میکنه تا نشانی از سوز و سرماش به جا بگذاره اما باز هم تابش اشعه های خورشید و حس رسیدن بهار اون را به عقب می زنه...

سالی که گذشت پر بود از اتفاق. گاه خوب و گاه تلخ! اما گذشت، همه روزهاش گذشتند و خاطره هایی درذهن مان باقی گذاشتند.

شروع امسال با بزرگترین اتفاق زندگی ام همراه بود. ازدواج! شاید بهار های گذشته هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی دست در دست حسن بدهم و پایه های یک زندگی مشترک را بسازم.شاید اصلا فکر نمی کردم که در ایران ماندگار باشم و ارغوان به تنهایی بره . اما خدا خواست ، ما خواستیم و همت کردیم و شد! شکر...

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست     آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود    در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست (حافظ)

 

اتفاق دوم ترک محل کارمان بود.من و ارغوان هر دو با هم، درست فردای روز نامزدیم! محیط پر از تنش و زدوبند شرکت خصوصی در آستانه ورشکستگی را رها کردیم وخانه نشین شدیم. چندان هم بد نبود! استراحت روحی و جسمی. فرار از سرو کله زدن با یک عالمه کاربر زبان نفهم که باید همه اطلاعات سازمانشان را وارد کامپوتر می کردند و حتی بلد نبودند ماوس را دست بگیرند....

اتفاق سوم قبولی ام در هفتخوان رستم شرکت نفت بود و ورود به این سازمان بزرگ. چون از اول در یک خانواده کاملا نفتی! زندگی کرده بودم جذابیت های این اسم بزرگ برایم جالب نبود و حالا که 7 ماه است مشغول به کارم هر روز بیشتر از قبل می فهمم که آواز دهل شنیدن از دور خوش است...یک سازمان کاملا بی روح و ساکن! با کارمندانی که 50 درصد به بالایشان کار نمی کنند و فقط وقت نهارو در رستوران دیده می شوند و باقی ساعات نامرئی اند! سیستمی کاملا متکی به بند "پ" و ریش و تسبیح و انگشتر عقیق! فعلا تنها دلخوشیم اینترنت پر سرعت اش است .خدا عاقبتمان را به خیر کند....

اما تلخ ترین و شاید به گونه ای بهترین اتفاق امسال رفتن ارغوان بود.

بهترین همدمی که تمام 6 سال گذشته لحظه به لحظه کنارم بود و همنفس ام ، از ایران رفت! لحظه خداحافظی با او برایم تلخ ترین لحظه بود. دوست داشتم چشمانم را ببندم و اشک هایش را نبینم. می دانستم که برای ادامه مسیر زندگی اش رفتن بهترین کار است اما دل کندن همیشه سخت است. اولین بهار بدون او بودن را بعداز اینهمه سال تجربه می کنم و می دانم که دلتنگ بوی عیدی و بوی ترمه جانماز مادربزرگش است...می دانم قلب مهربانش اینجاست.می دانم روحش کنار من است هر گاه که بخواهم .

سالی که گذشت پر بود از هزاران اتفاق ریز و درشت دیگر. عزرائیل کمر همت به بردن هنرمندان بزرگ و کوچک کشورمان بسته بود و تا این روزهای آخر هم بی کار ننشسته . هنرمندانی که خاطره ساز روزهای بی شمارمان بودند.روحشان شاد و یادشان گرامی...

و اما امسال سومین بهاری است که بابا کنارمان نیست.در آستانه بهار و نزدیک شدن به روز بزرگ زندگی ام و در جشنی که دوست داشتم بود و دوشادوش ام قدم می زد ، نیست! این روزها بیشترازهمیشه دلم برای بودنش تنگ می شود.برای بحث کردن و قهر کردن، برای نوازشش و صدای تک سرفه هایی که موقع ورود به خانه در حیاط می پیچید ، برای بوی خوش عطرش ، برای مجله ها و فیلمهایی که برایم می خرید و برای هزاران خاطره دیگر...

 

 هیشکی مثل تو نبود
 ساده مثل بوی پاک اطلسی
 یا بلوغ یه صدا  میون دغدغه ی دلواپسی
 تو غرورت مثل کوه

 مهربونیت مثل بارون ، مثل آب
 مثل یه جزیره ، دور
 مثل یه دریا ، پر از وحشت خواب
 هیشکی مثل تو نرفت
 هیشکی مال تو نموند.(ایرج جنتی عطایی)

 

یک سال دیگر از زندگی مان گذشت، خوب و بد ، تلخ و شیرین گذشت و دقیقه هاو ثانیه هایش هرگز دوباره برنمی گردند. کاش یادمان بماند قول ها و قسم هایمان ، عهد ها و پیمان هایمان. کاش چشمانمان خوبی ها را ببینند و بر بدی ها بسته شوند ، کاش دستانمان یاریگر هزاران دست محتاج و لرزان باشند و گوش هایمان شنوای راستی و صداقت...

نوروزتان آفتابی تر از همیشه . امید به سالی پر از شادی و موفقیت برای همه شما و برای عزیزترین های زندگی ام!هفت سین تان سبز و تازه و روزهایتان آفتابی و شاد.

 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد     عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد    چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد(حافظ)      

یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1385
به کجا چنین شتابان؟!

 

مدتی است هوس نوشتن دارم. هم وقتش رادارم و هم حوصله اش را. اما متاسفانه سوژه ای ندارم. دلم می خواهد شروع به نوشتن کنم اما به محض باز کردن صفحه افکارم به هم می ریزند و صفحه سفید باقی می ماند. چند تا طرح داشتم اما به نتیجه ای نرسیدند. دلم برای نوشتن تنگ شده....

روزگار غریبی است نازنین ، این روزها خیلی نمود پیدا می کند. در طول روز چندین بار زیر لب زمزمه اش می کنم. شب عید است و خیابان ها مملو از آدم. هر کدام به سویی در حرکتند . تند و شتاب زده و بی توجه به اطرافیانشان . فقط و فقط کار خودشان مهم است و بس. گاهی برای رسیدن به ویترین مغازه و گاه برای رسیدن به صندلی و دمی نشستن و خسته گی در کردن چه در تاکسی ، چه دراتوبوس و چه در مترو! هیچ ابایی از ضربه زدن با آرنج و شانه های محترمشان ندارند.فروشندگان کالا که معتقدند بیش از نیمی از این افراد بی کار هستند و مرض ویترین دیدن دارند!خدا داند...

امروز برای انجام کاری و گرفتن سفارشی که حدود 3 ماه قبل داده  و پول ناقابلش را هم تقدیم کرده بودم با عجله در سرمای تمام نشدنی زمستان خشک ، 1 ساعت به زور و التماس مرخصی ساعتی گرفتم.با عجله از پله های سازمان پائین آمدم . همه حواصم به اتوبوس خط ولیعصر بود که مبادا برسد و من جا بمانم. پیرزن پیر و از کمر خم شده ای درکنار خانوم جوانی ایستاده و در دستان پینه بسته اش بسته ای فال حافظ بود. چادر پوسیده و رنگ و رو رفته اش را دور گردن گره زده و با صدایی لرزان از سرمای هوا التماس می کرد شاید بانوی جوان فالی بردارد.اما انگار نه انگار که گوش شنوایی هست و نگاه بینایی. اتوبوس ولیعصر از راه رسید و زن که  بدتر از خود من عجله داشت برای رسیدن به در دست پوشیده از جواهراتش را به سینه پیرزن مفلوک زد و با فریادی از روی عصبانیت و چند کلمه حرف که چشمان من را گرد گرد گرد کرد، پیرزن را به کناری زده و از پله ها بالا رفت. دست در جیب کردم و یک 200 تومانی به پیرزن دادم اما نگاه خشمگینی کرد و گفت که باید فال بردارم چون او گدا نیست و مستحق است! تا آمدم فال بردارم اتوبوس رفت و من ماندم و بانوی جوان که از شیشه با تمسخر نگاهم می کرد و برایم دست تکان می داد. روزگار غریبی است نازنین!

ما را چه می شود؟ این همه شتاب و عجله برای رسیدن به چی؟ به کجا؟ نگاه غمگین آن پیرزن فال فروش هنوز جلوی چشمانم است. آنقدر نجابت داشت که نه حرفی زد و نه فریادی . ما مسلمانیم؟! نه..در هنگام تولد کلماتی را در گوشمان زمزمه می کنند و نام مسلمانی می گیریم. ما عزادار حسین ایم؟! نه...2 روز در سال تعطیلمان می کنند و ما هم دلخوش از تعطیل شدن تا نیمه شب در خیابان ها رژه می رویم و دل سیر نذری می خوریم.ماایرانی هستیم؟!نه...ملیتمان رادر شناسنامه و پاسپورت اینگونه می نویسند و از فرهنگ و اصالتمان خبری نداریم. کافی است جایی نام ایران به خطا ذکر شود رگ های گردنمان متورم شده و فریادمان بلند می شود.سایت و وبلاگ و هزاران چیز دیگر ثبت می کنیم تا مثلا به فیلم توهین آمیز 300 اعتراض کنیم که فرهنگ اصیل مان را زیر سوال برده و از ایرانی جماعت یک مشت انسان انسان نما ساخته....ما را چه می شود؟ روزگار غریبی است نازنین!

لحظات زیادی پیش می آید که ما هم می گریزیم. ما هم شیشه ماشین مان را بالا می بریم تا بوی اسپند پسرک دود گرفته پشت چراغ قرمز هوای اطرافمان را آلوده نکند ، یا روی بر می گردانیم تا صورت سرخ شده از سرمای گل فروش دوره گرد را نبینیم ،یا با خشم دستان ملتمس آدامس فروش ها را از خود دور می کنیم و زیر لب حرفی هم می زنیم. برای خود من بارها و بارها اتفاق افتاده. تک تک لحظاتی که گفتم را تجربه کرده ام. اما چشمان آن پیرزن فال فروش را فراموش نخواهم کرد. پیری چقدر زشت است و بد! کاش هرگز پیر نشویم...اینگونه محتاج و مظلوم... روزگار غریبی است نازنین!

 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت               که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش                  هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست         همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکدهها                     مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل                          تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس                      پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی                     یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

 

فکر کنم حافظ جوابم را داد.....

جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1385
فرصت بده

رخصت بده که بشکنم غرورمُ به پای تو،

فرصت بده که جون بدم به حرمت صدای تو

مهلت بده تو شهر تو دوباره در‌به‌در بشم

از اشتعال بوسه‌هات یه تل ِ خاکستر بشم،

بذار که رنگ گونه‌هات منُ به مسلخ بکشه

بختکِ سنگین سکوت از رو دریچه رد بشه!

با رخصت نگاه تو البرزُ از جا می‌کنم!

رو خواب شب خط می‌کشم، به قلب فردا می‌زنم!

نمی‌ذارم دست نسیم به گرد عطرت برسه!

برای از تب رد شدن فکر نوازشت بسه!

رخصت بده که بشکنم غرورمُ به پای تو،

فرصت بده که جون بدم به حرمت صدای تو

مهلت بده تو شهر تو دوباره در‌به‌در بشم

از اشتعال بوسه‌هات یه تل ِ خاکستر بشم،

بودن تو غنیمته! حتی برای یک نفس!

نذار که بی تو گم بشم تو ازدحام این قفس!

فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بذارم!

جراحت هجرتتُ پشت سرم جا بذارم!

کمی کنار من بمون،فرصتمون خیلی کمه!

بدون همراهی ِ تو، شکستنم دم به دمه!

( حسن علیشیری - از کتاب می‌بوسمت ای ماه! )

این ترانه رو خیلی دوست دارم، همیشه منُ یاد یک عشق پاک می‌ندازه .... یاد چشم‌های که برای بودن دوباره در کنار کسی که دوست داشت نمناک بود ... یاد لبخند پر از عشقی که بر لبان پسری آرام با شیطنتی درونی! نقش می‌بست وقتی کسی رو که دوست داشت  از دور می‌دید .... به یاد اون همه رز خوش‌رنگ که وقتی هر دو خسته از سر کار برمی‌گشتند بینشون رد و بدل می‌شد! .... این ترانه من رو تا همیشه به یاد حسن و روشنک ‌می‌اندازه به یاد اون همه حس خوش‌رنگ دو طرفه که من هیچ‌وقت تجربه‌ش نکردم! .... همیشه با خودم فکر می‌کردم که اگه من توی این مسئله موفق نبودم چقدر خوبه که این دو نفر کنارمند تا حس کنم که همیشه قوانین استثنا هم می‌تونن داشته باشن! چقدر از شادیشون همیشه شاد می‌شدم ........... .

ما همیشه کنار هم بودیم توی همه‌ی لحظات، چه سخت و غمگین و چه آسون و شاد .... اما الان که اون‌ها مشغول تهیه و تدارک بهترین شبشون هستند من در کنارشون نیستم و چقدر ناراحتم از این بابت  .. اما خوب خودشون می‌دونن که من هرجا که باشم فکرم و روحم در کنارشونه .... ای ‌کاش بودم دست کم صندلی جا به جا می‌کردم ! ......

 

شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1385
یک روز عجیب...

 

( این پست طولانی است ببخشائید.....)

 

(1)

دست و پایم را تکانی دادم و نیم چرخی زدم. پتو از رویم کنار رفته بود و سرمای دلچسبی به زیر پوستم رخنه می کرد. دلم می خواست خواب لذت بخش را ادامه بدهم .طبق عادت دستم به طرف ساعت رفت و دکمه چراغش را زدم. لعنت به تو ! 5:09 دقیقه...تنها یک دقیقه مانده به بلندشدن صدای گوشخراش زنگ اش! به سختی از رختخواب دل کندم و قبل از پیچیده شدن صدای زنگ درآرامش خونه ، خاموشش کردم. شروع روزی دیگر از یک هفته کاری و دوباره ورق زدن تقویم که فرارسیدن چهارشنبه و نوید دو روز تعطیلی را می دهد. در حال با عجله لباس پوشیدن متوجه شدم که دکمه بالایی مانتو ام افتاده. عجله داشتم و دکمه را هم پیدا نمی کردم.در شلوغی کمد به دنبالش گشتم اما خیال پیدا شدن نداشت. عقربه های ساعت هم به ما که می رسند دونده می شوند.به سنجاقی بسنده کردم و از خونه زدم بیرون. توی فکر خوابیدن دو ساعته توی سرویس خوشحالم می کرد.سرمای هوا بعد از یکی دو هفته گرما ، دوباره برگشته بود و افسوس می خوردم که چرا شال گردنم را جا گذاشتم.سرویس با ده دقیقه تاخیر که بی سابقه بود بالاخره از راه رسید.

(2)

کمی جا به جا شدم تا پاهام بین فضای تنگ صندلی ها جا بشه و سرم به پشتی صندلی برسه. گرمای بخاری صورتم را نوازش می کرد. چشمانم را که از فرط خواب در حال بسته شدن بودند را روی هم گذاشتم .هنوز گرما به بند بند وجودم راه پیدا نکرده بود که ماشین ایستاد! توی فکر این بودم که چرا مسافر سوار نمی شه اما همهمه باعث شد مجبور بشوم و چشمام را باز کنم.

-          خراب شده؟

-          نه...یخ زده.الان درستش می کنم.

نه......جان مادرت خراب نشو ! خواب ام میاد.....

-          کمک می خواهید؟

-          چاکریم ...یخ زده..نامسلمون ها با گازوئیل آب قاطی می کنند فکر کنم یخ زده.

-          یه کم آبجوش دارم..بگیر ...من باید برم دیر می شه...یا علی

-          برو خداحافظ..

رفت؟ نامرد...این آقا کمال ِ جمال ِ نمی دونم کیه ...چرا ما رو با خودش نبرد؟مگه سرویسش همیشه خالی نیست؟ اگه روشن نشه چی؟ توی همین فکر ها بودم که بالاخره روشن شد و گرمای بخاری را تو هوا پخش کرد.خدا را شکر... دوباره چشم هام رو بستم. اما هنوز راه نیافتاده بود که دوباره خاموش کرد...لعنت به این شانس...

-          نه خیر...نمی شه...فکر کنم باید پیاده شید..بی پدر نمی خواهد روشن بشه...

پیاده؟ حالا با چی بریم؟ اگر یک کم زودتر از خواب بیدار شه و ماشین را گرم کنه ما اینجوری بدبختی نمی کشیم...یک کم زودتر بیدار شه؟؟؟ سخته خوب...

-          با چی باید بریم؟

-          مترو

این جمله را همکارم گفت و به سرعت پیاده شد . من هم که مستاصل تر از همیشه بودم مثل بره رام دنبال او و دو تا از آقایون پیاده شدم.

-          ساعت حرکت 7 است .

نگاهی به ساعتم کردم. 6:45 و ما هنوز به ایستگاه هم نرسیده بودیم...ای خدا من خوابم میاد...

-          اگر بدوید می رسید ما که رفتیم.

این را گفتند و هر دو در چشم به هم زدنی دور شدند. من هم به دنبال همکارم دویدم تا جا نمونیم...

بدو تنبل...بدو...نمی خواهم..ارغوان کجایی؟ اگه بودالان می گفت عمرا که من بدوم!نرسیدیم به درک با بعدی می رویم ...گور باباشون....اما نمی شه راس 8:15 جلسه مهم کاری داریم... بلندگوها داشتند اعلام می کردند که قطار بعدی تاخیر داره...مامان!!! من خوابم میاد....

نفسم بالا نمی اومد. 6:58 دقیقه با عجله خودمون را در اولین واگنی که درش سمت پله ها بود پرتاب کردیم.گوش تا گوش آدم بود. ایستاده تا تهران! عجب روز خوبی....

برف؟؟؟ برف ریز و شدیدی شروع شد و در فاصله دو تا ایستگاه همه جا را سپید پوش کرد.شال گردن می خواهم....

به ایستگاه صادقیه که رسیدیم دو شروع شد تااز قطار بعدی جا نمونیم. غلغله بود! اینهمه آدم خواب ندارن اول صبحی؟ با فشار جمعیت به داخل واگن خانوم ها – جرات دارید برید سایر واگن ها- چپانده شدم. فقط حواسم به کیف ام بود همین! قفسه سینه ام درد می کرد..من ورزشکار نیستم ورزشکار ها رو هم دوست ندارم.....ایستگاه امام خمینی...بدو تا قطار بعدی...اینجا شلوغ تر است و به همین راحتی ها جا نمی شی.قطار اول که عمرا...قطار دوم که عمرا....ساعت 8 است! قطار سوم! باید جا بشیم. چشم ها رو می بندم و می شوم مثل همه آدم هایی که یک روز برچسب بی فرهنگی بهشون می زنم. هُل ...آها جاشدم .اما کیفم از دو جا پاره شده. بی خیال..ارغوان کجایی ببینی به چه روزی افتادم...ساعت 8:15 ایستگاه طالقانی . با هر مسیری که توی این تهران لعنتی کار دارم  یک طرفه  از آب در میاد. برف شدت پیدا کرده و من مشابه یک آدم برفی متحرک هستم.اتوبوس....8:25 رسید. باز هم از همان کار بی فرهنگی استفاده کردم و سوار شدم. و بالاخره 8:40 اداره....با حس ِ ناراحتی رفتم دفتر رئیس بابت پوزش تاخیر 40 دقیقه ای و نرسیدن به جلسه مهم  کاری...

-          من دیر رسیدم. چه کار کنم ؟

منشی: بی خیال بابا . جلسه کنسل است مدیر کسالت داشتند نیومدند. تازه تا 5 ساعت تاخیردرماه را هم محاسبه نمی کنه . ارفاق می ده....

ارفاق...بله ممنون....لعنتی...پس چرا اینقدر دویدم؟ هُل ؟ بی فرهنگی.....مامان.......خواب ؟ کجایی؟ پرید بابا تو هم....

(3)

برف کمتر شده. ساعت 10 باید بروم برای جواب آزمایشم. دوباره شال و کلاه کردم و زدم بیرون. برف تبدیل شده به بارون ریز. اگر ارغوان بود الان سرش غر می زدم که موهام...الان موهام فر می شن....

-          میدان سپاه؟

-          بپر آبجی..بپر تا جریمه نشدیم...

پریدم صندلی عقب. یک پسر جوان با ظاهری به قول معروف  هپل  در انتهای صندلی  و مرد مسن به ظاهر متشخصی هم در صندلی جلو لم داده بودند.

-          آقا می خواهم برم نظام وظیفه. کجا باید پیاده شوم؟ ( عجب لهجه ای به گمونم لُر باشه)

-          ته خط داش..ته ته اش...چه کار داری حالا؟

-          دنبال کارت پایان خدمت ام زودتراز موعد و معافیت...

یاد روزهای خودمون افتادم. روزهای دست به دعایی برای معافیت حسن.چی کشیدیم...ای خدا...به نظر سالم می آمد.

-          معاف واسه چی؟

دستهاش رواز زیر پرونده قطور روی پاش درآورد. خدای من ..اصلا انگشت نداشت. نتوانستم طاقت بیارم و گفتم :

-          شما که صد در صد معافی آقا..

-          ای بابا خانوم 10 ماه دارم می روم خدمت...فقط معاف از رزم شدم.

آقای متشخص در برابر بهت من و راننده به صدادر اومد و بعداز تک سرفه ای برای باز شدن گلوی مبارک فرمودند:

-          معاف از رزم شدی؟ خوب ِ اما چرا معافیت کامل می خواهی؟

-          دستش را مگه ندیدی قربون شکلت؟

-          وقتی می تونه لباس تنش کنه ، تاکسی سوار شه ، پرونده جمع کنه  چرا نتونه خدمت کنه؟

از شدت عصبانیت داشتم خفه می شدم. نه...جلوی خودت رو بگیر به تو چه آخه...

-          آبدارچی ام کرده بودن. – با همون لهجه با مزه اش ادامه داد- مچ ام زخمی شده به خاطر سینی.

برای اثبات حرفش با دهان!!! آستین اش را کنار زد...وووووووی ...از شدت زخم کبود و ورم کرده بود.

-          می خواستی با دقت کار کنی...وقتی می شه از خدمتتون استفاده کرد باید بمونی جانم.

مرتیکه....آدم را وادار می کنند بی فرهنگ بشه....جونت در بیاد....

-          آقا دلتون خوش ِ ها...بدبخت جون نداره واسه چی باید خدمت کنه؟

-          اگر دست من بود آبجی شما ها هم باید می رفتین خدمت. ول می گردین که چی؟

اِ ااااا مرتیکه....

-          بهتر که دست شمانیست..آقا نگه دار پیاده می شوم...

با عصبانیت دوتا ایستگاه پائین تر پیاده شدم و زیر بارش بارون باقی راه را پیاده رفتم...ارزش نداشت دهن به دهنش بذارم...خدایا روزی که نکوست از اول صبحش پیداست...

(4)

خیس و خسته و عصبانی سوار اتوبوس شدم تا مسیر یک طرفه  را برای برگشت به سمت اداره طی کنم. آنقدر دنبال جواب و ...اینطرف اونطرف رفتم که پاهام توان ندارند. چای...وای دلم یک چای داغ می خواهد الان می روم اداره و چای...

-          هویییی مگه کوری مرتیکه...

-          کور جد و آبادته...

ای بابا...یک تاکسی درب و داغون برای فرار از چراغ زردو قرمز پاش را گذاشت روی گاز و نزدیک بود ! نزدیک بود  بزنه به اتوبوس. راننده اتوبوس هم که طاقت نداشت یه جوجه جلویش قد علم کنه چاک دهان مبارک را باز کرد...

-          میگم بهت که مادر....

ای بابا.. بی فرهنگی امروز گسترده شده. ملاحظه نمی کنند زن و بچه تو ماشینه؟

-          آقا بیا برو صلوات بفرست.

-          نمی فرستم ..می خواهی چه غلطی بکنی؟

-          ای بابا آقا سرت درد می کنه ها . بیا برو کار وزندگی داریم...

-          به درک...پیاده شید هیچ جا نمی روم...

-          مگه دست خودته؟

-     پس دست شماست؟ - رو به مسافر بیچاره- بخش خصوصی ام جانم..نه دولت زاغارتتون...عشق ام می کشه راه نروم...پائین...یااله.....

نه.....بارون! سرما ! مسیر یک طرفه! آدم بی فرهنگ ! چای ....مامان .......

(5)

سرم درد می کنه. بدنم درد می کنه.

-          سلام آقای رضایی . خسته نباشی . یک چایی بدید لطفا .

-          نمی دهم. دو تا چایی آوردم تشریف نداشتید.

-          ببخشید . بیرون بودم.

-          باید خبر می دادید. الان نمی شه دیگه...

-          یعنی چی؟ من چایی می خواهم.

-          من هم چایی نمی دهم برو دفتر رئیس...هر کی به هر کی که نیست . قانون داره..دو تا چای ام را حروم کردم واسه شما...

دلم می خواهد خفش کنم. حال و حوصله کَل کَل ردن با این یکی رو ندارم. پاهام سست شدن و بی حال. رفتم دفتر رئیس. مرتیکه فکر کرده کیه؟

-          سلام خانوم کلانتر – مخفف فامیل منشی رئیس – آقای رضایی لج کرده چائی نمی ده. میشه بهش بگید..

-          سلام. نه...مگه از جونم سیرشدم.

-          یعنی چی؟

-          با این بابا نمی شه دهن به دهن شد . بی چاک و دهنه...

-          بی جا می کنه . مگه شهرهرته؟

-     آره توی این طبقه اینجوریه...پشتش گرمه نمی شه حرفی بهش زد بی خیال. الان میری نهار بعدش هم ساعت 2 چای میاره حرص بی خود نخور جانم....

(6)

بدنم درد می کنه. سرم درد می کنه. کسل و به شدت بی حوصله ام. در حال دعا کردن برای به هم خوردن کلاس بودم که خبر دادند کلاس راس ساعت تشکیل می شه...نمی دونم اگرما نخواهیم زبان برنامه نویسی دوره دایناسورها را یاد بگیریم و باهاش کار کنیم باید کی را ببینیم؟ اگر نخواهیم توی فرم application  کانادا بنویسیم که mark 4  بلدیم باید کی را ببینیم؟ اصلا نمی خواهیم بریم جایی....- هی یادم می اندازند که قرار بود یک زمانی با ارغوان بریم اون ور آب- نمی خواهم....

از حرف های استاد که هیچ چیزی نمی فهمم. عقربه های ساعت خسته شدند و دیگه نمی دوند. یااله تنبل ها بدوید. چیزی به خط پایان نمونده...آنتراکت نزدیک است و دلم برای بوی چای و گرمای چای لک زده. در باز شد. آخ جون ..هیچ وقت از دیدن آقای رضایی بدخلق اینقدر خوشحال نشده بودم. سینی پراز چای را همون ورودی کلاس گذاشت. به استاد و تک شاگرد مذکرکلاس تعارف کرد و بعد بی خیال از وجود شبهی به نام استاد داد زد :

-          اگر چایی می خواهین پاشین بیان بردارین...

تَق...(صدای بسته شدن در کلاس)

صورت بچه ها و از جمله خودم از عصبانیت بنفش شده بود.

-          کسی حق نداره به چایی ها دست بزنه...بی شعور عوضی ِ.... ( یکی از همکاران خطاب به بقیه)

-          آره...فکر کرده ..نشونش می دهیم . چایی بر ندارید...

مامان.....من چایی می خواهم خوب....بعضی وقت ها حالم از واژه  اتحاد که بی موقع به کار بیاد بهم می خوره. فکر کردن اگر برن پیش مدیر فایده ای داره...ای خدا....

(7)

آنقدر ساعت را نگاه کردم که استاد هم فهمید و با یک تیکه درست و حسابی به بی حوصله گی خانم ، لطف کردند و کلاس را ده دقیقه قبل از 4 – پایان وقت اداری- تعطیل فرمودند. باید بدوم ...باید بروم یه جایی ، خوب معلومه دیگه دستشویی...نفهمیدم چه جوری وسائلم را جمع کردم و بدو...

-          نیا تو خانوم. داریم تعمیرات می کنیم....

-          اِ ..ببخشید پس کجا برم؟

-          طبقه 8 و 10 فقط سالم هستند.

آسانسور...زود باش بیا...نه خیر فقط پائین می ره...آخه وقت داره تموم می شه و یک عالمه کارمند فعال و کوشا مثل من در حال فرار از اداره هستند.پله ها..آره بهترین راهه...4 طبقه رفتم بالا . با هِن و هِن...خسته و بی رمق رسیدم طبقه 8. بله.....6 نفر توی صف بودند. معطل نکردم و دویدم بالاتر...طبقه 10 ...هیچ کس نیست آخ جون حتما حال نداشتند تا اینجا بیان...با ذوق ودر حالیکه لبخندی مثال ژکوند معروف روی لبام بود رفتم طرف دستشویی

-          خانم جان...خانوووووووووووووووووووووم ..

-          - با من اید؟

-          ها....خرابه..یعنی آبش قطع شده برو 8....

ای خدا......................تحمل...بله بهترین راه تحمل است و بس....

(8)

پاهام درد می کنند. جون ندارند. از بس که ورزش می کنم آخه....اشکال نداره. مهم اینه که بالاخره ساعت 4 است و تعطیل...تا فردا خدا بزرگه..پیش به سوی خونه و خواب تا کرج.

-          ببخشید خانوم حیاتی؟

-          بله؟ اِ سلام . خسته نباشید...(از آقایان سرویس)

-          مرسی. متاسفانه سرویس نداریم..من مسیرم تهرانه وگرنه می رسوندمتون....خانومم اومده دنبالم. با اجازه...

-          بله...بفرمائید....

مترو.....کابوس.....مامان....ای خدا شکر.....( از اون شکر هایی که به قول ارغوان از صد تا کفر بدتره....)